حشمتیه*
آقای میم بود توی فکرم. میخواهم اسم آقای میم را عوض کنم. برایم یادآور داستان در بالکن است. آن شخصیت زمین تا زیرزمین (اصطلاحی برای فرق داشتن نه چندان زیاد) با این یکی فرق میکند این میتواند اقای سین باشد یا صاد. دلم میخواست اسمش را اقای نعلبندیان میگذاشتم به یاد عباس نعل بندیان. شخصیتم به او بیشتر شبیه است مردی اشفته، شاعرمسلک و نویسنده که روزگار تنهاییاش با کالباس و خیارشور و دلستر و ماشین تایپش بگذرد و دسته دسته برگههایی را ویرایش کند تا پول سیگار و کالباسش دربیاید. بعد فکر کن مهسا، که از هیچ مردی نمیگذرد دست روی این آدم بگذارد چون یک دورهای از زندگی هردنبیرش خوشش ادمده که مخ مردی انتکتوئل را بزند. لابد فکر کرده آقای نعل بندیان برایش شعر میخواند. راوی میداند که اقای نعلبندیان که او را نجات داده کّرِ ِ پروین است. پروین اشفته و شوریده است. پروین بیقید است. پروین از آنهایی است که سکوتش حال آقای نعلبندیان را خوب میکند. حتا نه کلاریسا ... حالا اینها را باید ول کنم و بچسبم به کلاغها ای داد...
ببین قضیه اینجاست که الان کاملا گیجم. برای پراگ ایمیل زدم که لعنتیها مگر نمیدانید شما حالا امید دو نفرید که عاشق همند که پنج سال است با کش و قوس و خوب و بد ساختند، ادبیات برایشان محمل شده، ریلی شده که با هم روی آهنهایش پا بگذارند و تعادلشان را حفظ کنند و یک جایی بیدغدغه توی خیابان همدیگر را در آغوش بگیرند. رویایشان این است که توی پارکی زیر سردیس یک نویسنده یا فیلسوف توی پراگ دراز بکشند روی چمنها و یک ساعت، یک ساعت از روی زنگ قدیمی ساعت میدان همدیگر را ببوسند و بهار پراگ هم دورشان پرسه بزند. هر چند دل من دریای گرم مدیترانه را بیشتر میخواهد...فکر کن همین حالا جواب پراگ آمد! دستکم حالا میدانیم که چکیده مقالهمان بهشان رسیده.
*قصهی جذاب و پرکشش حشمتیه هم بماند برای بعد. یادت باشد بپرسی ... یادم باشد بگویم.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.