اين‌جا نشسته‌ام توي اوج كار و سرشلوغي‌هام. به مهسا فكر مي‌كنم. مهسا باید با گوشت و پوست و استخوانش دربیاید. مهسا برای من یعنی تناقض، یعنی چیزی که خودم لب مرز رسیدن به آنم. در حال فرار از آنم. در حال تحلیل آنم. مهسا نزدیک است به من از جنس پچپچه‌های زنانه، از جنس یک موکت، موکتی زبر و کثیف. مهسا برگردان وجه دیگری‌ست از هلال ماه. این‌که قاچ روشنش کوچک است و بقیه‌ی نیم‌کره‌اش تاریک باشد. نگاهم به آن هلال روشن است اما هیچ دلیل نمی‌شود نیم‌کره تاریکش، چون نمی‌بینم نباشد. مهسا یک تمام‌کره‌ی تاریک است که گاهی هلالی از آن روشن می‌شود و اگر روزی هم به بدر کامل برسد، آن مهتاب نصیب کسی نخواهد بود؛ مهتابی در یک شب ابری و طوفانی، بی‌خاصیت. مهسا مثل جذام می‌ماند، جذامی که لباس زیبا و چکمه پوشیده و دلبری می‌کند. مهسا بالای سر راوی من شکلک درمی‌آورد. مهسا درست پشتِ سر راوی من، راویِ عزیز من با معشوق راویِ من، راوی عزیز من؛ با آقای میمِ مظلوم و ساکت می‌خوابد طوری که هُرم نفسش برود بخورد به پشت گردن راوی من، راوی عزیز من که ‌خواسته‌ بود خودش را بکشد، که این قدر «ترسون و لرزون» و نازک شده. برای همین من می‌توانم با ناخن‌هایم پوست مهسا را بدَرَم. از خوبی‌ وقتی لباس می‌شود توی ویترین، برای نمایش مهربانی‌های بی‌دریغ متنفرم و این را هم خوب می‌دانم که آدم‌ها با دیدن کلماتی مثل نفرت و بیزاری در یک متن به خود می‌لرزند و مدام فکر می‌کنند نوک پیکان این نفرت سویشان نشانه رفته. باید بسازم.

از خودم و تلاش برای تمیز‌نویسی‌ام لذت می‌برم. از خودم و انتخاب‌هایم لذت می‌برم. از خودم و این غلتک رونده‌ی خوب لذت می‌برم. کنار همه‌ی این‌ها چند چهره، چند نفر هستند که از سر اتفاق هیچ هم نسب خونی ندارم باهاشان. یک جفت چشم سبز، یک دسته موی خوش‌حالت، قدی بلند با پوستی لطیف، لنگه‌های ابروی نگران و پاهای کوچکی که حالا بزرگ شده‌اند، و جمعی «خجسته‌دل» که عاشقانه دل‌هایشان را دوست دارم.