تردید 19
آخ عزیزدل فکر میکردم از دست دادمات. خوشحالام که اشتباه کرده بودم. وابستگی درد بدی است. من به تو وابسته شدم. به این بیوابستگی و آزادیات. به عکسهایت، دوست دارم ورقات بزنم.
میرا را امروز تمام کردم. چه قدر شبیه ببر و هویج من است. راستی چرا نمیتوانم این سه داستان را تمام کنم. این از اولین دفعاتی است که میدانم چه میشود تا انتها. فکر میکنم برای این است که همهچیز معنای واقعی خودش را از دست داده. یا شاید هم برای نزدیک شدن تابستان باشد. تابستانها من جان میکنم. از حالا دلم برای خنکای هوا و برف و گرمای زیر لحاف زمستان و شبهای طولانیاش تنگ شده.
راستاش را بخواهی دلام برای یک دست و یک بوسه و یک آغوش و یک آمیزش آرام هم تنگ شده. نکند مزهی عشق از یادم رفته باشد. آن روز که موهایم را تراشیدم یکجور عناد و خودسری در رفتارم بود که همهچیزهای سانتیمانتال و رمانتیک را مسخره میکرد. اما حالا آن رفته و یک غم سنگین و عمیق جایاش را گرفته. من همیشه کسانی را که مدام به عشق و عاشقی و جنس مخالف و رمانس فکر میکردند مسخره میکردم. به زنانی که تنها صحبت شان این بود میگفتم زنان آرایشگاه و به مردان میگفتم خاله زنک. چقدر قاضی بودم. چقدر. حالا امروز که سیری در بزرگترین کتابهای دنیا را میخواندم دیدم تیاس الیوت، الکساندر پوپ، میخائیل لرمانتوف، مارسل پروست و خیلیهای دیگر تنها به مدد حالات عاشقانه و دردهای عمیق عاطفی توانستهاند شگفتی بیافرینند. نکند من عشق را می خواهم برای ادبیات؟! این دیگر خیلی بیمارگونه است.
این روزها به چیزهای دیگری هم فکر می کنم که کم کم خواهم گفت. مثلن به اینکه جرات می کنم عکسی را که در آن مردی عریان، تمامن عریان، به صلیب کشیده شده را اینجا بگذارم یا نه؟!
اندوهی ژرف یاسمینا رضا بعدی است.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.