تردید 20
شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه،... نه نیست. آن که فکر میکنی نیست. خانه سیاه است نیست. چهارم خرداد، پنجم خرداد، ششم خرداد، ... .یکجور جنون در شمارش روزها و ماهها و سالهاست. برو بخواب از چه هی میایی پیشم و میخوانی. دستکم چانهات را روی شانهام بگذار. باد کولر به سرم میخورد. جوجه تیغی. "تو چیزیته؟" نه فقط کمی فکر میکنم. اگر تو بیایی سوار میشویم و میرویم توی جادهها؟ یکهو افتادم به این فکر که سیگارم را میدهم تو روشن کنی و سر پیچ با دنده معکوس جان میگیرم و تو گاهی میوه پوست میکنی و با هم میخوریم. این دیگر چیست؟ از خودم دارم میترسم.
من در کودکی، در خیلی کودکی، در دورهی غمهای غربتی و بین عرق کردن بازیهایم یا از میان پرههای دوچرخهام جایی را نگاه میکردم. کاش یادم میآمد آن نگاه چه بود.
تف به تابستان و یاد و خاطرهی عاشقیتها!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۸۴ ساعت 2:40 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.