شنبه، یک‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه،... نه نیست. آن که فکر می‌کنی نیست. خانه سیاه است نیست. چهارم خرداد، پنجم خرداد، ششم خرداد، ... .یک‌جور جنون در شمارش روزها و ماه‌ها و سال‌هاست. برو بخواب از چه هی میایی پیشم و می‌خوانی. دست‌کم چانه‌ات را روی شانه‌ام بگذار. باد کولر به سرم می‌خورد. جوجه تیغی. "تو چیزیته؟" نه فقط کمی فکر می‌کنم. اگر تو بیایی سوار می‌شویم و می‌رویم توی جاده‌ها؟ یک‌هو افتادم به این فکر که سیگارم را می‌دهم تو روشن کنی و سر پیچ با دنده معکوس جان می‌گیرم و تو گاهی میوه پوست می‌کنی و با هم می‌خوریم. این دیگر چیست؟ از خودم دارم می‌ترسم.

من در کودکی، در خیلی کودکی، در دوره‌ی غم‌های غربتی و بین عرق کردن بازی‌هایم یا از میان پره‌های دوچرخه‌ام جایی را نگاه می‌کردم. کاش یادم می‌آمد آن نگاه چه بود.

تف به تابستان و یاد و خاطره‌ی عاشقیت‌ها!