بگو چــــــــیز 1
خیلی وقت بود میخواستم بنویسم که دیگر عکسهای
دستهجمعیمان را دوست ندارم. فقط نمیدانستم که چرا. دوست نداشتن یک ریخت
عکس، که همه تویش بازو به بازو و شانه به شانه، یا ران به ران یا توی بغل
هم ایستاده و نشستهآند و لبخند میزنند، عکسی که تمرکزش روی هیچ کس نیست،
فردیت را متلاشی کرده، تو را در یک جمع جوری نشان میدهد انگار با هر بیست
نفر همحسی. خب نیستی. به قول حسین نوروزی شاید یکی توی آن عکس دارد خیانت
میکند، شاید خواهد کرد شاید اصلا کرده، مدتهاست و هیچکس نمیداند. به
قول همین مهدی یوتوی خودمان شاید همین بیستنفر فرضی با هم دعوا کردند، از
هم دل خوشی ندارند، قرار است به هم بریزند، شاید یکی از آنها را دستگیر
خواهند کرد در آینده، یا قبلتر...شاید یکی از آنها نباشد، دوتا از
آنها....
این روزها عکسهای دستهجمعی برایم حکم یک دروغ بزرگ و یک
فریب دارند. دوست ندارم توی آنها باشم. چون اشکام، اخمام، فکرم،... همه
پشت یک «سیـــــــــب» ِ بزرگ پنهان میشود.
حالا خیلی دوست دارم
باز هم از احساسم دربارهی عکسها و شیوهای که مردم ازشان استفاده میکنند
بنویسم.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.