این یک لینک است یا یک بازی لابیرنت... اصلا هفت‌سنگ است، پرتقال من...

"...گفتم بالاخره شیو کردم. گفتی بده بخوانم. گفتم قدیمی است. گفتی من خودم کهنه‌ی زندگی‌ام چی فکر کردی؟ گفتم اردیبهشت به اردیبهشت پیوند می‌زنم. گفتی خاصیت‌اش همین است. گفتم این کیست که هوایم را دارد، تویی؟ گفتی نه! خودتی. اخم کردم. گفتی فحش ندادم که. گفتم این از دست من خارج است. گفتی فکر می‌کنی. و من نشستم و فکر کردم. به طرح‌ها به کار جدید به تو و به آسمان کویر به هوای بارانی لندن به آن روز که بلیت‌های تئاتر توی دهانت بود، سه تا برای سه نفر. گفتم چقدر؟ گفتی غبار روی مونیتورت عشقی! پشت چشم برایت نازک کردم اما توی دلم رختشوی‌خانه بود.  دست‌ام را می‌کشم روی پوست پایم و کیف می‌کنم. یادت بود آن شب که جدل خسرو و فرهاد خواندیم بر سر شیرین، همان شب..."

قبل دارد. بعد هم دارد. روی میز چای است، لیمو هم، لیموی سبز بزرگ. باد خنک است. مسافرت آخر هفته هم هست. علف‌جوش است. همه‌چیز دارد می‌جوشد. شده‌ام آتش‌فشانی که کلمه از تویش پرت می‌شود بیرون. بعد یکی آن پایین توی دامنه نشسته و این‌ها را از سر اتفاق یا ربط‌اش کنار هم می‌چیند. توی تحریریه بوی برنج زعفرانی می‌آید با لمحه‌ای از دارچین.