من و مرتضا و حشمتیه
این یک لینک است یا یک بازی لابیرنت... اصلا هفتسنگ است، پرتقال من...
قبل دارد. بعد هم دارد. روی میز چای است، لیمو هم، لیموی سبز بزرگ. باد خنک است. مسافرت آخر هفته هم هست. علفجوش است. همهچیز دارد میجوشد. شدهام آتشفشانی که کلمه از تویش پرت میشود بیرون. بعد یکی آن پایین توی دامنه نشسته و اینها را از سر اتفاق یا ربطاش کنار هم میچیند. توی تحریریه بوی برنج زعفرانی میآید با لمحهای از دارچین.
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 15:36 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.