حشمتیه همه دچار لارنژیت شده‌اند. دچار تنگی ِنفس ِ اولِ بهار، دچار صداهای خفه، شاید هم دچار شدت بعد از فرج. که آن همه خنده و رفاقت، آخرسالی از دماغشان قُل بزند و از سینه و ریه و بینی‌های آب‌چکان بیرون بیاید. مثل حمام آخر سال؛ می‌گویند حمام آخر سال چرک و بدبختی را این طرف سال جا می‌گذارد تا سال بعد، بی‌غصه جان بگیرد و ببالد. یعنی به چشم آمده‌اند؟

این‌ها همه حرف است، به چشم آمدن و از چشم رفتن و چشم زخم زدن و... چشم. آه از چشم. روانکاوم می‌گفت چشم‌های زیبایی داری. این را وقتی گفت که من بعد از کلی گله و شکوه از خودم، برایش فهرستی از عیب‌هایم را ردیف کردم. بعد عینک‌ام، عینک سابق‌ام، را درآوردم، روی میزش گذاشتم و با دو انگشت شست و سبابه روی پلک‌هایم نرم‌مالیدم، مالامالنده و او مثل هر دکتر وظیفه‌شناس دیگر یا مثل هر آدمی که کلاس‌های اندیشه‌ی مثبت و انرژی درمانی فلان و بهمان رفته به من گفت: «عزیزدلم تو باید خوبی‌های خودت را ببینی. تو یکی از قوی‌ترین زن‌هایی هستی که می‌شناسم. تو قلم خوبی داری. نویسنده‌ای. قدرت تحلیلت مرا حیرت‌زده می‌کند. شیرین و جذابی. خوش برخورد و شوخ‌طبعی و از همه مهم‌تر این‌که بسیار مهربانی.» (باور کنید این‌ها بازگویی نعل به نعل حرف‌هایش بود و من بی‌تقصیر!) بعد لبخند مزخرفی زد و باز گفت: «تازه چشمای قشنگی هم داری!»

از آن‌جا بود که دو فکر در سرم شکل گرفت که اولی همین عمل چشم بود که از عینک، آن هم دوتا عینک، بی‌نیازم کند و دومی که فلسفه‌ی پیچیده‌تری دارد و نیاز به کمی صرف وقت و دقت دارد این‌که:

با شنیدن حرف‌ها و توصیفاتش از این شخصیت فرضی که او «سپینود» می‌نامدش، به این نتیجه رسیدم که اگر این شخصیت را در داستانی می‌خواندم هیچ دوستش نداشتم. فلسفه‌‌ی قضیه همین است که هر چه دنیای ما واقعی‌تر می‌شود چنین شخصیت‌های عجیب و غریب و دور از ذهنی غیرقابل‌باورتر می‌شوند. وقتی در طول زمان ثابت می‌شود که هر چه گرگ‌تر باشی، هرچه بی‌انصاف‌تر و بی‌اخلاق‌تر و سیاس‌تر باش، هر چه خودخواه‌تر و زرنگ‌تر باشی موفق‌تری و هرچه سنگ‌دل‌تر و بی‌ىحم‌تر باشی جان سالم‌تری درمی‌بری و این‌که اصلا چرا آن صفات خوب‌اند و این دیگری بد؟ وقتی در برابر بتمن که از ژوکر می‌پرسد چرا قصد کشتن او را دارد، ژوکر می‌گوید: «من نمی‌خوام، من نمی‌خوام تو رو بکشم، بدون تو من چیکار کنم؟ نه نه نه ... من تو رو نمی‌کشم. من فقط با توئه که کامل می‌شم.» طبیعی است که در برابر چنین واقعیتی باید سر تعظیم فرود بیاوری. درحقیقت او دارد به زبان دیگری به بتمن می‌گوید که : «من رو نکش. تو با من معنا داری. تو فقط با من کامل می‌شی.» 

و من بعد از آن لحظه عینکم را روی میز روانکاوم جا گذاشتم. تمام صفت‌هایم را، تمام تعاریف توی فهرست را.