تردید 23
از یازدهم خرداد تا هشتم تیرماه گویی عمر یک جوان بالغ شده از ابتدا تا لحظهای بود که از یک صخره پرواز میکرد. گفته بودم که تو را نمیخواهم گند بزنم. سرت را به عقب ببر و تکیه بده و آرام باش، عهدم را نمیشکنم. دیروز کار غریبی کردم. ناخنهایم را رنگی کردم. الان از نگاه کردن به انگشتانم لذت می برم. دستانم به غایت زیبا شدهاند و روی حروف که فرود میآیند زیبایی شان با ترکیبی از صدای تق و تق کلیدها دو چندان می شود. فکر میکنم چرا کسی عاشقشان نیست. پوست پاهایم بعد از مدتها لطیف شدهاند. مریضیام تمام شده و امروز توی آبها غوطه خوردم. زیباتر از این لذتی نشناختم. دلام میخواست تنها نبودم. داستانام را که میخوانم غرور میگیردم. این روزها برخلاف گذشته خودم را بسیار دوست دارم. لای در نمیمانم. سیاه و دلمرده نیستم. برای شوق برداشتن گوشی تلفن دلیل دارم. برای خندیدن. دیروز میرقصیدم و چشمهای نگران پوشکین خیره بود که تا به حال ندیده بودم برقصی. شاید این دوست داشتن... زنان میپندارند که آن گاه که عاشق میشوند دم زیبایی است. لابد عاشق خود بودن هم زیبا میکند.
در ته ته همهی اینها میدانم که دروغی نهفته است. رنگ ناخنها بعد از زمانی می پرند و من باز هم همان کنج تنهایی را می خواهم. باز هم نفرتام از خودم راهبر میشود. و این تردید اساسیای است که در هر غم و هر شادی پشت پلکهایم سوار است.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.