تبليغاتX
شرح تردیدها
وقتی قلم آخرین نفس‌هایش را می زند، تردیدهای من آغاز می‌شوند.

خب این خیلی سخت شد. قصه‌ی قیف هست و قیر نیست شد. حالا حس نوشتن هست اما ابزار ناقصه. یعنی الان اینی که من دارم می‌نویسم .... ول اش مهم نوشتنه. شایدم همه‌ی اینا برای اینه که می گفتم نوشتن با دستگاه تسلط بیشتری رو به ادم می ده و حالا درست نقض اونه. یعنی کاغذ و مدادی که دم دست باشه لابد بهتره.

چیزی که الان، نه دقیق الان بل‌که وقتی توی دستشویی بودم یادم اومد! این بود که از خودم پرسیدم چی می خوام؟ یعنی در لحظه ای که توش بودم. یعنی همون وقت، حالا نه توی دستشویی ولی همون حوالی(بینامتنیت رو حال می کنما) بلافاصله چیزی که می‌خواستم با همه ی جزئیاتش به نظرم اومد. یه خونه بود. یه خونه ی ویلایی. با رنگ‌هایی از سفید و سیاه و تنالیته‌های مختلف خاکستری. سرد. مدرن. خالی از اثاث. یا دست‌کم با اثاثیه‌ای که بیشترین کاربرد و کم‌ترین تحمیل چه از لحاظ حجمی و چه بصری رو داشته باشه. به عبارتی ساده ترین شکل ممکن رو داشته باشه. زمین این خونه باید سنگی باشه. نه سرامیکی چون سنگ طبیعی‌تره. مکانش یه جای سردسیری باشه. یه جای دورافتاده. طبیعت اطراف زیاد شلوغ و ترسناک نباشه. مثلن درختای تبریزی سر به فلک کشیده منو می‌ترسونن و یه دشت وسیع که تا چشم کار می کنه سبز باشه ناامیدم می کنه. باید تک و توک خونه‌ها و کلبه‌هایی رو از دور دید. باید امیدوار بود به حیات به این‌که یک روز ممکنه کسی از در خونه‌ی سرد من وارد بشه و بشه عاشق‌اش شد. بشه یه داستان براش خوند. توی اون خونه افتاب رو نمی خوام. دل‌ام بیشتر هوای ابری و بارانی و مخصوصن برفی رو می خواد و ارزوی همیشه‌گی‌ام که یه لیوان قهوه‌است توی دستم که آستین بلند پیژامه‌ام تا روی انگشتا و تا اون‌جا که دسته‌ی فنجون رو گرفتم اومده باشه. پیژامه‌ی گشاد و راحتی که شلوارش تا روی پاهای لختم اومده. خیلی پابرهنه راه رفتن روی اون سنگ‌ها رو دوست دارم. همیشه می‌خوام کف پام خنک باشه. گاهی شده نصف شبا برم توی حموم و کف پامو خیس کنم و از لحاف بیرون بذارم و بخوابم. یه زمان‌هایی بود ، اون وقتا که تخت دو نفره‌ای بود و من با یکی دیگه توش می‌خوابیدیم، همیشه یه لگن قرمز پر از اب زیر پای من بود و کف پامو توش فرو می کردم.

حالا با داشتن اون خونه ی کف سنگی دیگه به ارزوی همیشه‌گی خودم می رسم که کف پام همیشه و در هر حالتی سرد باشه. شاید حتا یخ باشه. از این فکر که در این حالت عاشق هم می شم ذوق می‌کنم. اون خونه می تونه منبع الهام همه‌چی باشه. حتا می‌تونم به نوه‌هام فکر کنم کهمیان دوره‌ام می‌کنن و منو مامانی صدا می‌کنن. اما یه اشکالی هست. وقتی از نوه‌هام حرف می زنم نمی تونم اونا رو توی یه فضای سیاه و خاکستری و سفید و سرد تصور کنم. شاید براشون یه اتاق درست کنم با ترکیبی از رنگ‌های نارنجی و قرمز و بنفش. اما فقط یه اتاق اونا نباید از من توقع داشته باشن سرمامو به گرمای اونا بفروشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 13:46  توسط ایو   | 

 

 

این هم از داستان بلند ما که می‌خواستیم بنویسیم که چه شد؟! بیشتر فکر می‌کنم. بیشتر می‌نویسم. باید دوباره خودم را عادت بدهم .گرما نباید از پایم بیندازد.نداشتن عشق و انگیزه نباید ناامیدم کند. باید از پونه و ماهزاده ممنون باشم که حس‌های منو تقویت می‌کنن. هرکدوم به یک شکل! یکی منفی و یکی مثبت. هر خطی که می‌نویسم یک پشه یک جام می‌شینه و ریز قلقلک‌ام می ده. قلقلک تهوع‌آوری که همه‌ی حواس و فکرتو به‌هم می‌زنه.

می‌خواستم امروز یه داستان شروع کنم با این جمله" مادر من یک عجوزه‌ی خسیس، که بویی از هنر و لطافت نبرده بود و از فرصت‌هایش خوب استفاده می کرد برای خرد کردن اعتماد به نفس فرزندانش!" اما پشیمون شدم. گفتم دو روز دیگه باید جواب‌گوی این جمله باشی نه پیش خدا! نه! پیش وجدان خودت. پیش اراده‌ی شل و ول‌ات. باید بشنوی که به‌ات می‌گن دو روز دیگه یادت می ره. خب آره همه یادشون می ره اما من الان غضبم. من خشم‌ام. امروز فکر کردم سرخود هرشب یه فلوکسیتین بندازم بالا. کار ما هم به دارو کشید. خودم دکتره رو مجبورش کرده بودم که به سریرا بگه بنویسه. می‌بینم حالا که خودم این درمان رو نمی پذیرم. البته چندتا دلیل داره. یه بار پ. به من گفت نوشته‌ات شبیه من شده. توی صداش یه ته لبخند تمسخرامیزی حس کردم. خودش منو برای خودش گنده می کرد و این طوری می شکوند. لجم گرفت که شدم بازیچه. حالا که گذشته ولی اون داره می نویسه. دوست ندارم باز بگن تقلید. اَه گوربابای مردم. بذار بگن.  منم می خوام تمرین کنم. ماه گفته بنویس. شبی یک ساعت. گفته از در و دیوار بنویس. گفته گاهی مسخره می شه شاید بعدها به‌اش بخندم. خوبه. خندیدن آدم به نوشته‌های قبلی‌اش خوبه. نه حسرت خوردن. این روزا من دارم دائم به نوشته‌های قدیم‌ام حسرت می‌خورم. باورم نمی شه که خودم اونا رو نوشته‌بودم.

حالا دارم به تایپ کردن و سرعت‌اش و ریتم صدای دگمه‌ها گوش می دم. حس خوبی داره وقتی تند و تند تایپ می‌کنم. احساس تسلط روی نوشته‌ام دارم. این حسیه که توی کاغذ ندارم. با همه ی نوستالژیایی که به نوشته روی کاغذ دارم، به خودکار بیک یا مداد سوسمارنشان هاش ب ولی با این حال نمی‌تونم از این صدا و از این نگاه از بالا به این دگمه‌ها و حروف و بازی‌ای که باهاشون می‌کنم، بگذرم. نه من با همین دستگاه داستانامو می‌نویسم. بذار یوسا و بیل گیتس هرچی می‌خوان بگن. من کاری رو که راحتم انجام می دم. انگار سال‌ها از اختراع ریموت کنترل گذشته باشه ولی تو هنوز بلند شی بری جلوی تلویزیون و کانال عوض کنی. حالا مملکت ما خوبه که شش یا هفت تا کانال بیشتر نداره، امان از وقتی بخوای هفتصد هشتصدتا رو عوض کنی. به این می‌گن ک...خلی(این نقطه‌چین دو علت داره اول این‌که فمنیستای عزیز به من نپرن و نگن که چرا آلت تناسلی زن خله و اصلن مال مردا خله و من ادعا می‌کنم منظورم مال آقایون بوده. و بالعکس. و دلیل دوم اینه که یه وقت بازدید کننده‌هام افزوده نشن، چون این‌جا خیلی خصوصیه. دلیل سوم که یادم رفت هم برای اجتناب از فیلتر شدنه!). به هر حال من به تایپ با دستگاه رای می‌دم. ببین دست چپم که می‌خواد حرکت کنه ریتم کند می شه. به سین و شین و پ که می‌رسم...کاش یه کمی از کاف و میم و نون و الف هم اون طرف بودن. خب ایراد از منه من حتا تا ل هم با دست راست تایپ می‌کنم. شاید برای اینه که نتونستم گیتار و سه تار بزنم. شاید برای اینه که چشم چپم هم تنبله و من همیشه تا ده دوازده سالگی هم با چشم راستم جور دیدن همه‌ی راست و چپ منظره‌های جلوم رو می‌کشیدم.

آخ که چه سبکم! چه حال خوبی. کی‌ می‌تونه بفهمه. وقتی دی‌شب نمایش بیضایی رو می‌دیدم با وجود مفاهیم عمیق‌اش به این فکر بودم که چه‌طور نوشته؟ خلاقیت‌اش از کجا سرچشمه می‌گیره؟ چرا این قدر به روزه با وجود سن زیادش. من توی 34 ساله‌گی خودمو دور می‌دونم از نسل جدید. اما بیضایی نه! همین الان بالای سرم یه ردیف کتابخونه‌ام نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌هاشه. خدایا چه پشت‌کاری... خیلی بده که نتونم از این نمایش بنویسم. اما احتمالن یکی از مشوق‌های من توی کاری که الان می کنم دیدن اون نمایش بود. باید یک بار دیگه هم برم. این طور آثاری که مشوق باشن و محرک خیلی کم هستن. مثل اون وقت که شعر فروغ رو خوندیم. روز انتخابات. و من دل‌ام می‌خواست همون وقت می نوشتم اما آدمای زیادی دورم بودن و توی خونه‌ام مهمون و من نمی‌تونستم، شاید هم نمی‌خواستم. اون‌جا یک سکته‌ی خفیف رو درک کردم. یک قدم به مرگ نزدیک شدن رو. نه نه ! آدما درد من نیستن. درد من خودم‌ام. تنبلی‌هام ناامیدی‌هام.زیاده خواهی‌هام(اگه اسم عشق به راننده‌گی و داشتن یک ماشین رو بشه زیاده‌خواهی گذاشت! از طرفی می‌شه اما از یه طرف دیگه نع).

دیگه پشه‌ها دارن کلافه‌ام می‌کنن. باید اون کتاب قطع جیبی‌ای رو که هر شب باهاش قتل عام می‌کنم بردارم و به جون دیوارها و سقف بیفتم وگرنه شب رو راحت نمی‌خوابم. شب که چه عرض کنم صبح. بی‌چاره نویسنده‌هه که موقع امضا کردن کتاب‌اش برای من نمی دونسته که قراره طرح روی جلدش با لکه‌های خون و جسد پشه‌ها تزئین بشه! شاید هم بهتر از روز اول‌اش شد. کی‌می‌دونه؟

یه چیزی راجع به خوابیدن‌ام گفتم. باید ادامه‌اش بدم. اما می‌ذارمش برای شبای بعد. شاید موضوع کم آوردم. بعدش هم فکر کنم تخته‌گاز نرم بهتره، چون یاتاقان می سوزونم! یا به عبارتی  تب‌های تند زود عرق می‌کنن. آخ یه شبم باید هی ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحاتی رو که بلدم بنویسم که یادم بمونه. نه مثل اون کار مجابی نه. همین طوری الکی.

خب‌ دیگه بسه.

یه چیز کوچیک دیگه بگم؟ الان بعد از خوندن این نوشته یاد اریش کستنر افتادم. نویسنده‌ی نوجوونا. نمی‌دونم چرا؟ گمونم یه شب هم باید از اون بنویسم.

و... خدا کنه ام‌شب دیگه خواب ببینم. باز گفتم شب. نه! الان دقیقن ساعت سه و نیم صبح شنبه است. شنبه‌ها که می‌تونه شروع هرکاری باشه. شنبه‌هایی که رژیم گرفتن از اون روزا آغاز می‌شه و حالا هم نوشتن. ها؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 3:37  توسط ایو   | 

 

گرمه.سوزان. مغز پخته. چیزی حاصل نشده. عقب گرد. باید رفت...

 

              

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 14:16  توسط ایو   | 

 

از یازدهم خرداد تا هشتم تیرماه گویی عمر یک جوان بالغ شده از ابتدا تا لحظه‌ای بود که از یک صخره پرواز می‌کرد. گفته بودم که تو را نمی‌خواهم گند بزنم. سرت را به عقب ببر و تکیه بده و آرام باش، عهدم را نمی‌شکنم. دی‌روز کار غریبی کردم. ناخن‌هایم را رنگی کردم. الان از نگاه کردن به انگشتانم لذت می برم. دستانم به غایت زیبا شده‌اند و روی حروف که فرود می‌آیند زیبایی شان با ترکیبی از صدای تق و تق کلیدها دو چندان می شود. فکر می‌کنم چرا کسی عاشق‌شان نیست. پوست پاهایم بعد از مدت‌ها لطیف شده‌اند. مریضی‌ام تمام شده و امروز توی آب‌ها غوطه خوردم. زیباتر از این لذتی نشناختم. دل‌ام می‌خواست تنها نبودم. داستان‌ام را که می‌خوانم غرور می‌گیردم. این روزها برخلاف گذشته خودم را بسیار دوست دارم. لای در نمی‌مانم. سیاه و دل‌مرده نیستم. برای شوق برداشتن گوشی تلفن دلیل دارم. برای خندیدن. دیروز می‌رقصیدم و چشم‌های نگران پوشکین خیره بود که تا به حال ندیده بودم برقصی. شاید این دوست داشتن... زنان می‌پندارند که آن گاه که عاشق می‌شوند دم زیبایی است. لابد عاشق خود بودن هم زیبا می‌کند.

در ته ته همه‌ی این‌ها می‌دانم که دروغی نهفته است. رنگ ناخن‌ها بعد از زمانی می پرند و من باز هم همان کنج تنهایی را می خواهم. باز هم نفرت‌ام از خودم راه‌بر می‌شود. و این تردید اساسی‌ای است که در هر غم و هر شادی پشت پلک‌هایم سوار است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 19:40  توسط ایو   |