|
وقتی قلم آخرین نفسهایش را می زند، تردیدهای من آغاز میشوند.
|
نکن دیگر به این جا دیگر گند نزن. به اندازهی کافی این نواری که آن بالا میآید با چشمهای ریز افغانی، که هزار جنایت و خون و نکبت از آنها میبارد، به این فضایی که دوستاش داری گند زده. آرامش و خلوتات را به هم زده. شیاف میکنند. وقتی فرویات میکنند، نمیفهمی از کجا خوردی فقط مجبوری و احمق!
حالا تو بیا به باغهای سیبی که فردا روز قرار است توی جاده از کنارشان رد شوی فکر کن. به هوای خنکی که گردنهی حیران دارد، فکر کن مسیرت را چهطور انتخاب کنی؟ زنجان و گنبد سلطانیه هم بدکی نیستها. شاید هم یه دسته زنجان اصل خریدی. آن جا هم فقط به شاهگلی فکر کن و شیرینیهای خوشمزه و چای گس و تلخ که لطیفهها را در دهانات آب میکنند.
فردا باید هوای کامیونها و تریلیهای ترانزیت توی راه را داشته باشی. برایشان بوق بزن و چراغ و اگر اهالی توی ماشین خواب بودند، یک دستی هم تکان بده براشان. گیریم که گیر بدهند و کرم بریزند. برای بقیهی داستان کامیون و آن مرد و آن زن خوب است. اصلن برای مزاجات خوب است. مرضیه را ببر و باب مارلی و شوپن.
اگر سریرا بمیرد؟

شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه،... نه نیست. آن که فکر میکنی نیست. خانه سیاه است نیست. چهارم خرداد، پنجم خرداد، ششم خرداد، ... .یکجور جنون در شمارش روزها و ماهها و سالهاست. برو بخواب از چه هی میایی پیشم و میخوانی. دستکم چانهات را روی شانهام بگذار. باد کولر به سرم میخورد. جوجه تیغی. "تو چیزیته؟" نه فقط کمی فکر میکنم. اگر تو بیایی سوار میشویم و میرویم توی جادهها؟ یکهو افتادم به این فکر که سیگارم را میدهم تو روشن کنی و سر پیچ با دنده معکوس جان میگیرم و تو گاهی میوه پوست میکنی و با هم میخوریم. این دیگر چیست؟ از خودم دارم میترسم.
من در کودکی، در خیلی کودکی، در دورهی غمهای غربتی و بین عرق کردن بازیهایم یا از میان پرههای دوچرخهام جایی را نگاه میکردم. کاش یادم میآمد آن نگاه چه بود.
تف به تابستان و یاد و خاطرهی عاشقیتها!
آخ عزیزدل فکر میکردم از دست دادمات. خوشحالام که اشتباه کرده بودم. وابستگی درد بدی است. من به تو وابسته شدم. به این بیوابستگی و آزادیات. به عکسهایت، دوست دارم ورقات بزنم.
میرا را امروز تمام کردم. چه قدر شبیه ببر و هویج من است. راستی چرا نمیتوانم این سه داستان را تمام کنم. این از اولین دفعاتی است که میدانم چه میشود تا انتها. فکر میکنم برای این است که همهچیز معنای واقعی خودش را از دست داده. یا شاید هم برای نزدیک شدن تابستان باشد. تابستانها من جان میکنم. از حالا دلم برای خنکای هوا و برف و گرمای زیر لحاف زمستان و شبهای طولانیاش تنگ شده.
راستاش را بخواهی دلام برای یک دست و یک بوسه و یک آغوش و یک آمیزش آرام هم تنگ شده. نکند مزهی عشق از یادم رفته باشد. آن روز که موهایم را تراشیدم یکجور عناد و خودسری در رفتارم بود که همهچیزهای سانتیمانتال و رمانتیک را مسخره میکرد. اما حالا آن رفته و یک غم سنگین و عمیق جایاش را گرفته. من همیشه کسانی را که مدام به عشق و عاشقی و جنس مخالف و رمانس فکر میکردند مسخره میکردم. به زنانی که تنها صحبت شان این بود میگفتم زنان آرایشگاه و به مردان میگفتم خاله زنک. چقدر قاضی بودم. چقدر. حالا امروز که سیری در بزرگترین کتابهای دنیا را میخواندم دیدم تیاس الیوت، الکساندر پوپ، میخائیل لرمانتوف، مارسل پروست و خیلیهای دیگر تنها به مدد حالات عاشقانه و دردهای عمیق عاطفی توانستهاند شگفتی بیافرینند. نکند من عشق را می خواهم برای ادبیات؟! این دیگر خیلی بیمارگونه است.
این روزها به چیزهای دیگری هم فکر می کنم که کم کم خواهم گفت. مثلن به اینکه جرات می کنم عکسی را که در آن مردی عریان، تمامن عریان، به صلیب کشیده شده را اینجا بگذارم یا نه؟!
اندوهی ژرف یاسمینا رضا بعدی است.