تبليغاتX
شرح تردیدها
وقتی قلم آخرین نفس‌هایش را می زند، تردیدهای من آغاز می‌شوند.
 

از خواب بیدار می‌شوم آیا؟ آیا از خواب بیدار می‌شوم؟ از خواب بیدار می‌خواهم که بشوم؟ ایا اصلن می‌شود از خواب بیدار شد؟ ایا می‌خواهم که بشود از خواب بیدار شد؟

این هم یک بازی مسخره‌ی دیگر است!

 

               این سر را از زیر بالش‌ام درآوردم.نه! انگار امروز ظهر توی صندوق نامه‌های وارده بود. هرجا بود، کارم که با آن تمام شد سرجای‌اش می‌گذارم. قول شرف! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 14:25  توسط ایو   | 

 

روزهای خوب را دیگر باور نمی‌کنی، نسیم خنک آخر اردی‌بهشت را هم و این‌که دوستی از راه دور به دیدن‌ات بیاید. تردید شده پیچکی سخت و سمج که دور تن‌ات، دور مغزت می‌چرخد و با خود خوش‌بینی‌هایت را می‌برد و می‌خشکاند. کاش می‌شد مثل آن وقت‌ها خوب باشی. خیلی خوب. خوب واقعی. اما تا وقتی E=mc2 هست، خوب دیگر چیست؟!

تا هوا سرد است، باید داستانی که در آن زنی سردش است و انگار هیچ‌گاه گرم نخواهد شد را بنویسی. باید دست به‌کار شد. باید مداد را به نوک زبان بزنی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 18:27  توسط ایو   | 

 

شکل نه چندان جدید و اما پسامدرن استثمار در روابط بنیادین انسانی قرن حاضر!

- تمام شد. آن‌چه من از تو می‌خواستم همین بود. دیگر برو. بگذار هوایی تازه کنم.

و نفر قبل در گودالی که نفرهای قبل‌تر در آن دست و پا می‌زدند، افتاد و نفر بعد با اشتیاق پیش آمد!

 

وبرای رسیدن به آن گوهر یک‌دانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 13:28  توسط ایو   | 

 15th doubt!

 

They say we all lose 21 grams at the exact moment of our death...
everyone.
The weight of a stack of Nickels.
The Weight of a Chocolate Bar.
The weight of a Hummingbird...

I've just felt I'm losin my grs,

Felt it when walking on a dark, long street, putting my shoes in the puddles of water, made by last night rain. Felt when I came across that I'm losing my hopes for searching an atlast love!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 9:51  توسط ایو   | 

پدال زیر پاست. آخرین قدرت را خالی کن توی سرش. پیچ‌های جاده را، بپیچان. بالا برو. نفس‌ات را حبس کن و دود را بیرون نده. بد سرمایی می‌خزد بالا تا گوش‌ها. یقه‌ات را بالا بده اما شیشه را نه. توی هوای سرد چیزی فاسد نمی‌شود. تازه خوش بو. بوی شاه‌دانه و بوی کاغذ. بوی بالش و لحافی که تا گلوت می‌کشی بالا.

 

چرا هیچ‌وقت به فکر کارهایی که می‌توانی بکنی نیستی؟ سنگ بزرگ برداشتی نه؟ یک روز شلوغ هم به خالی امروز در. یک روز تمیز هم به کثیفی امروز در.

 

خواب خوب است. خواب بی‌خبری است. خواب خوب است.  شاید چیزهایی که دوست داری را فقط توی خواب ببینی. یک دست بزرگ و مطمئن. و یک نگاه سرریز شده از عشق و لبی بسته. با گوشی شنوا که واژه‌ها را از تک زبان‌ات بچیند. آخ که چه‌قدر باید خواب ببینی که کسی می‌آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:33  توسط ایو   | 

من بازی می کنم؟ سیزدهمین تردید
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:21  توسط ایو   | 

 

# ببخشید! می‌تونم پاهامو دراز کنم؟
# بله که می‌تونید. خیلی چیزا رو می‌شه دراز کرد. قدتون اما که نه! شما ژنتیک مبتلائید.
# پس نگین می‌تونم. بعضی کارا رو جدی نمی‌تونم. مثل موهای بلند و پرپشت و افشون داشتن.
# خوب چه اصراریه؟ کاری رو که می تونین انجام بدین.
# خب مشکل این‌جاست که نمی‌خوام!. حالا می‌تونم پاهامو دراز کنم؟
# ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:36  توسط ایو   | 

این خیال و سوررئالیسم نیست. بل‌که عینیتی از خواب و تردید من است! 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 11:56  توسط ایو   | 

 

 

یک جایی، یک کسی، آن‌که خیلی عزیز بود، می‌گفت:

 

روز یا شب؟

نه ای دوست! غروبی ابدیست

 

از آغاز این شب طولانی به خودم همین را می‌گفتم. این‌که روز و شب و طلوع و غروب‌ام گم شده. خواب‌ام گم شده. رویاهایم گم شده.

اگر آرزوهایم دقیقن همان آرزوهای دیگران نباشد باید بتوانم بار قضاوت‌شان را به دوش بکشم. دارم خودم را کم‌کمک دوست می‌دارم. دارم کم‌کمک می‌فهم‌ام که دادن جسم پیش از روح یعنی مسخ و فرو رفتن.  

نه! من هنوز یک زن‌ام. هنوز خوش‌بختانه یک زن‌ام. تنها تفاوتی که با تو دارم این است که آرزوهایم با تو فرق می‌کند. با همه فرق می‌کند. دیگر آن‌ها را که می‌خواستم نمی‌خواهم. من دارم دیگر به همین نسیم بسنده می‌کنم. به همین خطوطی که مدام سیاه و پر می‌شوند و به این سرانگشتان که توی این سکوت شب طنین ترسناکی دارند. گاهی صدایشان مثل صدای قطاری می‌شود که مرا می‌برد به دورها گاهی صدای دندان قروچه‌ایست که از خشم و کینه‌های فروخورده‌ام بلند است و گاهی صدای خاموش اشک‌هایم است. هرچه هست با همه‌ی تردیدها دوست‌اش دارم. شب یا روز. خواب یا بیدار. خیال یا واقع.

 

فرقی می‌کند؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 5:33  توسط ایو   | 

 

 

خب باید ببینی که حالا رهایت نمی‌کنند. این‌جا دیگر حرف و سخن از نفس آخر نیست. در این نقطه که موقعیت‌ها و ادم‌های مختلف در خواب و بیداری می‌آیند به سراغ‌ات دیگر چگونه می‌توانی بگویی که تردید داری. این کمی به خود آمدن می‌خواهد. می‌خواهی بی‌ادبانه‌اش را بگویم؛ باید هم بکشی!

 

گاهی ذهن یاری نمی‌دهد. اما اوقاتی مانند این که باید بکَنی، از دیدن‌ها و شنیدن‌ها از خواب و رویابافی. این عین ابژه است که به سراغ‌ات می‌آید و حماقت است که بگذاری پشت در ذهن‌ات آن‌قدر بماند تا برود.

 

امروز به دو چیز فکر می‌کردم. یکی تلاش برای مورد لذت قرار گرفتن(نیم نگاهی به لاکان و نظریه‌اش) و دیگری تلاش برای لذت بردن. به عوامل لذت‌بخش برای خود و خواننده‌ام در یک داستان فکر می‌کردم. دست‌اخر دانستم که خیلی می‌خواهم در یکی از داستان‌هایم شخصیتی را بیافرینم که با اندوه‌اش، خواننده‌ام گریه کند و با شادی اش لبخند بزند و وقتی عاشق می‌شود ، خواننده از ته دل ذوق کند و برای چد لحظه دست از خواندن بکشد تا نفس‌اش منظم شود!

(چه آرزوی محال!) نمی‌توانم خود را راضی کنم که همه‌چیز در شخصیت پردازی خلاصه شود. این روزها که ادم‌های واقعی که از کنارمان می‌گذرند، دروغ‌اند، دیگر چه طَرفی می‌توان به ادم‌های یک قصه بست؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 1:41  توسط ایو   |