تبليغاتX
باریکه‌ی دود خاکستری



خیلی وقت بود می‌خواستم بنویسم که دیگر عکس‌های دسته‌جمعی‌مان را دوست ندارم. فقط نمی‌دانستم که چرا. دوست نداشتن یک ریخت عکس، که همه تویش بازو به بازو و شانه به شانه، یا ران به ران یا توی بغل هم ایستاده و نشسته‌آند و لبخند می‌زنند، عکسی که تمرکزش روی هیچ کس نیست، فردیت را متلاشی کرده، تو را در یک جمع جوری نشان می‌دهد انگار با هر بیست نفر هم‌حسی. خب نیستی. به قول حسین نوروزی شاید یکی توی آن عکس دارد خیانت می‌کند، شاید خواهد کرد شاید اصلا کرده، مدت‌هاست و هیچ‌کس نمی‌داند. به قول همین مهدی یوتوی خودمان شاید همین بیست‌نفر فرضی با هم دعوا کردند، از هم دل خوشی ندارند، قرار است به هم بریزند، شاید یکی از آن‌ها را دستگیر خواهند کرد در آینده، یا قبل‌تر...شاید یکی از آن‌ها نباشد، دوتا از آن‌ها....
این روزها عکس‌های دسته‌جمعی برایم حکم یک دروغ بزرگ و یک فریب دارند. دوست ندارم توی آن‌ها باشم. چون اشک‌ام، اخم‌ام، فکرم،... همه پشت یک «سیـــــــــب» ِ بزرگ پنهان می‌شود.

حالا خیلی دوست دارم باز هم از احساسم درباره‌ی عکس‌ها و شیوه‌ای که مردم ازشان استفاده می‌کنند بنویسم.

نوشته شده توسط ایو در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |

فرهاد و رفیق‌اش را ول کردم توی همان قطعه‌ی بغل منصور. به من دیگر ربطی ندارد. من دیگر هیچ‌کس را نمی‌برم سر خاک فروغ. پشت دست من داغ شده. حالا فرهاد و رفیق‌اش را بردارم ببرم سر خاک بهرام صادقی که چه؟ همان‌جا دور و بر منصور باشند بهتر که شب اول قبرش غریبی نکند.

رویایی توی شعر «ما خاطره‌ایم...» یک عبارتی دارد: «لذتِ نادرِ شنیدن». به گمان‌ام آدم اگر کسی را نداشته باشد که دچار این لذت نادر باشد، باید به حال خودش افسوس بخورد. لذت نادر شنیدن، گوش دادن به آدم روبه‌رویی، این که جلوی خودت را بگیری که دائم از خودت بگویی، شش دانگ حواس‌ات را بدهی به گوینده‌ی درد دل مقابل‌ات.

تا جایی که می‌توانی پرهیز کن از کسی که تا به او گفتی : «خسته‌ام» بلافاصله بردارد بگوید: «من ساعت شش از خواب بیدار شدم» آدم هیچ لزومی ندارد حرف دل دیگری را بشنود. می‌شود عذرخواهی کرد و گفت حوصله ندارم. گفت و شنود همان شیوه‌ی عشق‌بازی است. لذت دارد، تاب بیاوری. زبان سر دندان بگزی. خودت را فدای لذت دیگری کنی و در دیالکتیکی غریب برسی به سرزمین بکر ناشناخته‌ای که هر بار فکر می‌کنی تازه‌ است. هر بار طوری لذت می‌بری که انگار هیچ بار قبل این طور نبوده. شنیدن بیشتر از گفتن حتا. هر کسی به هنر «نیوشیدن» آشنا نیست چه برسد به این که خبره باشد. دیگر افتخار هم نیست. شاید نزدیک حماقت باشد که تو لذت ناب شنیدن را درک کنی. اما چرا هنر؟ چون تنها اوست که گوش می‌کند، می‌بیند و لمس می‌کند و توی این فرآیند لذت هم می‌برد و بعد خلق می‌کند.  لذت نادر شنیدن، لذت نادر شنیدن هیچ، حتا سکوت. لذت نادر شنیدن هیچ صوت.

نوشته شده توسط ایو در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |

امروز خیلی غریبانه حال‌ام بد است. آن قدر که خودم از دور دل‌ام به حال غریبی خودم می‌سوزد. با تاسف به خودم نگاه ‌کردم و آدمی ‌دیدم که خواسته فاصله بگیرد از روزمره‌ها، گزیده‌کار باشد یعنی طرف هر چیزی، کسی نرود. مثل لئون لق‌لقه‌ی زبان‌اش این باشد که «نه هرکسی، نه هر‌چیزی، نه هرماجرایی» و تعارف هم نداشته باشد با خودش. باور کند که این است. تواضع حال‌به‌هم‌زن را کنار بگذارد. توی شلوغی و هیاهو، گوشه‌گیر شده است. دلتنگ شده و این خطرناک است. برای این آدم خطرناک است چون یک هو می‌زند زیر همه چیز و می‌خواهد دیگر گزینش نداشته باشد. به خودش نهیب می‌زند که «تو چه گهی هستی» این باعث می‌شود بغلتد توی سراشیبی. یک سراشیبی که به هر کس و هر چیز آویزان می‌کند آدم را. هر کاری، هر شغلی، هر آدمی... اخلاق را زیرپا می‌گذارد می‌شود یکی از هزاران آدمی که آخر هفته زن و بچه را می‌گذارند و به بهانه‌ی ماموریت می‌روند شمال پای بساط و قرار با خانم‌های مختلف؛ کثیف‌ترین بی‌اخلاقی‌ای که سراغ دارم. چرا هیچ آدمی آن قدر گزیده‌کار نیست که بتواند تا پای جان و به قیمت هر چیز بماند روی انتخاب‌اش؛ وفادار. خیلی سخت حرف می‌زنم؟ همه‌اش از آن داستان شروع شد. داستان کارگاهی شنبه ده دقیقه‌ی اول کلاس مات بودم موضوع بدی بود. هیچ ذهنیتی ازش نداشتم حتا مثل موضوعات انشای دبستانی‌ها بود. چشم‌ام از صبح روی مانیتور کثافت بود. دانه‌های سیاه همان وقت مثل برفک آمده بودند جلوی چشم‌ام. امیرحسین می‌خندید. روزبه با خودکار همیشه لای لب‌هاش و سریع تایپ کردن آذین اعصاب‌ام را به هم می‌ریخت. بعد یک هو شروع شد. مثل طوفان بود. خودکار بنفش بود و دفترم همان دفتر آبی با نقش کله‌ی دو اسب که به گردن هم پیچیدند بود. خطوط را محو می‌دیدم و هی نوشتم، نوشتم، نوشتم. بغض داشتم. همان جایی که بغض داشتم مستر کی گفت خوب بود. چرا این طور می‌شود؟ من هنوز می‌جنگم با ایده‌ای که می‌گوید وقت نوشتن داستان نویسنده دگرگونی را تجربه می‌کند و ... من بارها شده موقع نوشتن داستان همین‌طور ساکت و آرام اشک ریختم. حالا هم که فکر می‌کنم بیشتر به حال شخصیتی که در آن لحظه داشتم می‌نوشتم‌اش. شاید هم دارم باز انکار می‌کنم. هر چیزی که هست می‌دانم که این درست نیست موقع نوشتن داستان از خود بی‌خود بشوم. این یعنی من توانایی نوشتن از غیر خودم را ندارم. توانایی نوشتن فانتزی، خیال، طنز، معما... و این بد است. می‌شود هر روز این صفحه ورد را باز کنم و بنویسم که الان در چه حالی هستم. چی پوشیدم و ... مثلا همین حالا نوار رنگارنگی از جنس کتان و چرم به پهنای یک سانت دور دستم پیچیدم که موقع تایپ حالم را خوب می‌کند. انگشتر آهنی‌ام و ناخن‌های نیمه بلندم. می‌شود اغوا کنم با گفتن از لب‌ها و حاشیه‌ی آبی رنگ شالی که روی برجستگی سینه‌هایم افتاده و با هر دم و بازدم بالا و پایین می‌رود. می‌توانم بگویم که ح. چه گفت و ع.  و حتا بگویم که ح. حسین است و ع. عباس و رازهای مگوی خود و دیگران را لابه‌لای جملاتم افشا کنم. آدم‌ها همیشه کنجکاوند و من زن نویسنده‌ای را می‌شناسم که قبل از چاپ رمان‌اش همه جا گفته بود که پته‌ی نویسنده‌ها را روی آب ریخته. و آقای نویسنده‌ای که وبلاگی برای همین کار ساخت و عده‌ای از قِبَل آن سر و صدایی کردند و حالا کارشان این است که این جا و آن‌جا حاشیه‌ها را شکار کنند و کلاه‌های نمدی رنگارنگی برای خودشان بدوزند. آدم‌های مشتاق و کنجکاو زیادند. این قلاب‌ها هم قلاب‌های ضعیفی‌اند. از آن جنس‌های مرغوب نیست که گلشیری مثلا در خانه روشنان‌اش استفاده کرده بود. آن قلاب‌ها حالا کم‌یاب شده‌اند. تخم‌شان را در بازار ملخ خورده، تولید هم نمی‌شوند. حالا جنس چینی ریخته توی بازار. توی بازار و راسته. شاید باید یک تور قبرستان‌گردی بگذارند برای نویسنده‌ها و مدعیان نویسندگی. خاک  که خاک است و سنگ قبر و این‌ها ولی من وقتی می‌روم سرخاکِ آدم‌ها خیلی یاد کارهایی که کردند می‌افتم. مثلا مقبره‌ی حافظ باعث می‌شود چند بیت توی سرم وول بزند. یا سرخاک مادربزرگ‌ام مرا یاد آش شله‌قلمکار اربعین و دست‌پخت عالی‌ اکرم‌خانم می‌اندازد. لابد سرخاک گلشیری آدم یاد این می‌افتد که خانه‌ای ندارد و در و دیوار و سقف‌اش همین کلماتی‌ست که می‌نویسد. یا سرخاک بهرام صادقی که آدرسش را تازه پیدا کرده‌ام، لابد به شوق زیادش برای خواندن داستان‌های پلیسی و معمایی فکر می‌کنم و این‌که چه قلم سردی داشته، زبان غیر سانتی‌مانتال و برای همین می‌توانسته چنین شوخ و چنین تازه‌ بنویسد که هنوز لنگه‌اش حتا توی دنیا نیامده. خودم را ول کرده‌ام که حرف بزنم. اما همین حالا زبان‌ام بند می‌آید و عالمی کار می‌ریزد روی سرم. بهتر... کار غربت را دور می‌کند.


* جمله‌ی اول داستانی که دارم می‌نویسم و برگی زرین در تاریخ ادبیات ایران خواهد شد و مانده بودم برای تیتری خلاق که چشم‌ام خورد به خط اول این انفجار نور و رفتم توی کارش که بگویم دنیا ببین من چقدر خفن‌ام و هیچ هم افسرده نیستم و خاک را که صاف کردند ...

نوشته شده توسط ایو در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
 


می‌خواستم درباره‌ی ابعاد نامکشوف آدم‌ها بنویسم و بعضی ابعاد خودم را همین‌طوری بریزم روی دایره. ابعادی که به تازگی مکشوف شدند. اما حالا خیلی حیرت‌زده‌تر از آن‌ام. حیرت ام یک حیرت عمومی‌ست. شاید به همان ابعاد نامکشوف ربط دارد. یعنی غور در حالات و سکنات دور و اطراف. صبح ح. تماس گرفت. باورم نشد. باز زمین خورده. چیزی از ع. در خودش دارد. نشانی از کارمندی در دوران دور. مثل فیلم رولوشنری رُد. همان قدر نگفتنی و همان قدر فهمیدنی. از آن حس من فقط میزی دارم که تخته‌هایی مثل دیوایدر از سه میز اطراف جدایش کرده. مثل مهدکودک‌ها و تنها همین ناراضی‌ام می‌کند. وگرنه که شخصی‌تر است. یعنی دیوارکشی شده. یعنی چیزهای مختلفی ازش آویزان می‌شود. شخصی‌کننده‌ها. زنجیر و قوطی عسل و پیغام همکارها و گلدان‌ام، پیتوس‌های سبزی که تنها برگ‌های ماندگار بی‌نور خورشیدند. دوست‌اش دارم حتا در بحبوحه‌ی نامردی‌های ریزنقش آدم‌ها، توی شُل‌گوشی‌ها و آسیب‌هایی که می‌زنند این دیواره‌ها جای امن‌اند.

خوشحال‌ام که مرتضا این چیزها را نمی‌گیرد. باید بنشینم و عمری را صرف این کنم تا برایش بگویم از زمانی که بود و هنوز هم هست وقتی افسردگی شهرت بود. افسردگی نشانه‌ای از تفاوت بود و تفاوت خیلی چیز خوبی بود. حواسم هست که حرمت غم‌اش را نگه دارم که غم با افسردگی فرق دارد. قطره‌های اشکی که در سکوت توی بالش جمع می‌کنی با ادا و اطوار فرق دارد. شیوه‌‌اش شیوه‌ی رندان است. نه رندانی که به حسنک سنگ زدند. رندان ِبلاکش ِشادخوار، کوله‌به‌دوشان ِ باری‌به‌هرجهت، خجسته‌دلانِ طرب‌آور سرمست، گم‌شدگانِ غریبِ شادِ همیشه مسافر.
دو سالی‌ هست که می‌خواهم شیوه‌ی نوشین‌لبان‌ام را به شیوه‌ی رندانه‌ برسانم. از نوشین‌لبی طرفی نبستیم شیوه‌ی رندانه پیش گیریم.


  *عکس از  Volkan Coşğun

نوشته شده توسط ایو در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391