|
وقتی قلم آخرین نفسهایش را می زند، تردیدهای من آغاز میشوند.
|
برگشتم. برگشتم به دوران بیگناهی. به وقت معصومیت. به ساعت هیچ. به الکل. به عشقبازی کثیف. به دوستیهای پوچ. دیگر می خواهم در خرابهام بمانم. نمیخواهم دیگر چیزی را بسازم که چند روز ناقابل بعد بریزد. چون می ریزد بدون قطع ریخته خواهد شد. آوار روی سرم. روی پاهایم و من فلج می شوم. در اوج قدرت میبینم که ضعیفم. غذا که میخورم ضعیفم. جمله که مینویسم قدرتمندم. حرف که می زنم انگار دیگری میگوید لذت می برم. فکر می کنم چه قدر روشن میبینم. اما تنها که میمانم کوچک و کوچکتر می شوم. آن قدر که گم می شوم توی اتاقم. لای کاغذها، لای پرز فرش. این دو حد بینهایت کم و بینهایت زیاد را تاب نمی آرم. هیچ چیز را دیگر نه که دیگر نمیتوانام باور کنم.
باز باید فلوکسیتین را شروع کنم. این بار دوتا در روز. هیچگهی بیشتر از خودم نمیتواند بفهمد چه مرگم شده. کاش می شد همهی کثافتها و لجن را به نام عشق از توی داستانهایم پاک کنم. یعنی تمام داستانها را توی یک سطل که مادهای شویندهی عشق و سکس دارد بریزم و بگذارم خیس بخورد. فردایش اویزان شان کنم رو بند. باد بخورند و آفتاب و ضدعفونی شوند.
دلام میخواهد این روزها از حسادت بنویسم. این روزها میبینم اخر چه دارم که کسی به من حسودی کند. بعد می بینم که این خودمم. کینه ام را با خفه کردن ادمها می کشم. خیلی وقته گریه نکردم. دماغم سوخت. کاش بشه الان برم روی بالش. سرمو بکنم توی اون فاصلهی همیشهگی دیوارم و بالشم. اشکامو بریزم اون جا. کاش فردا از خواب بلند بشم و ببینم کس دیگری هستم.
خب این خیلی سخت شد. قصهی قیف هست و قیر نیست شد. حالا حس نوشتن هست اما ابزار ناقصه. یعنی الان اینی که من دارم مینویسم .... ول اش مهم نوشتنه. شایدم همهی اینا برای اینه که می گفتم نوشتن با دستگاه تسلط بیشتری رو به ادم می ده و حالا درست نقض اونه. یعنی کاغذ و مدادی که دم دست باشه لابد بهتره.
چیزی که الان، نه دقیق الان بلکه وقتی توی دستشویی بودم یادم اومد! این بود که از خودم پرسیدم چی می خوام؟ یعنی در لحظه ای که توش بودم. یعنی همون وقت، حالا نه توی دستشویی ولی همون حوالی(بینامتنیت رو حال می کنما) بلافاصله چیزی که میخواستم با همه ی جزئیاتش به نظرم اومد. یه خونه بود. یه خونه ی ویلایی. با رنگهایی از سفید و سیاه و تنالیتههای مختلف خاکستری. سرد. مدرن. خالی از اثاث. یا دستکم با اثاثیهای که بیشترین کاربرد و کمترین تحمیل چه از لحاظ حجمی و چه بصری رو داشته باشه. به عبارتی ساده ترین شکل ممکن رو داشته باشه. زمین این خونه باید سنگی باشه. نه سرامیکی چون سنگ طبیعیتره. مکانش یه جای سردسیری باشه. یه جای دورافتاده. طبیعت اطراف زیاد شلوغ و ترسناک نباشه. مثلن درختای تبریزی سر به فلک کشیده منو میترسونن و یه دشت وسیع که تا چشم کار می کنه سبز باشه ناامیدم می کنه. باید تک و توک خونهها و کلبههایی رو از دور دید. باید امیدوار بود به حیات به اینکه یک روز ممکنه کسی از در خونهی سرد من وارد بشه و بشه عاشقاش شد. بشه یه داستان براش خوند. توی اون خونه افتاب رو نمی خوام. دلام بیشتر هوای ابری و بارانی و مخصوصن برفی رو می خواد و ارزوی همیشهگیام که یه لیوان قهوهاست توی دستم که آستین بلند پیژامهام تا روی انگشتا و تا اونجا که دستهی فنجون رو گرفتم اومده باشه. پیژامهی گشاد و راحتی که شلوارش تا روی پاهای لختم اومده. خیلی پابرهنه راه رفتن روی اون سنگها رو دوست دارم. همیشه میخوام کف پام خنک باشه. گاهی شده نصف شبا برم توی حموم و کف پامو خیس کنم و از لحاف بیرون بذارم و بخوابم. یه زمانهایی بود ، اون وقتا که تخت دو نفرهای بود و من با یکی دیگه توش میخوابیدیم، همیشه یه لگن قرمز پر از اب زیر پای من بود و کف پامو توش فرو می کردم.
حالا با داشتن اون خونه ی کف سنگی دیگه به ارزوی همیشهگی خودم می رسم که کف پام همیشه و در هر حالتی سرد باشه. شاید حتا یخ باشه. از این فکر که در این حالت عاشق هم می شم ذوق میکنم. اون خونه می تونه منبع الهام همهچی باشه. حتا میتونم به نوههام فکر کنم کهمیان دورهام میکنن و منو مامانی صدا میکنن. اما یه اشکالی هست. وقتی از نوههام حرف می زنم نمی تونم اونا رو توی یه فضای سیاه و خاکستری و سفید و سرد تصور کنم. شاید براشون یه اتاق درست کنم با ترکیبی از رنگهای نارنجی و قرمز و بنفش. اما فقط یه اتاق اونا نباید از من توقع داشته باشن سرمامو به گرمای اونا بفروشم.
این هم از داستان بلند ما که میخواستیم بنویسیم که چه شد؟! بیشتر فکر میکنم. بیشتر مینویسم. باید دوباره خودم را عادت بدهم .گرما نباید از پایم بیندازد.نداشتن عشق و انگیزه نباید ناامیدم کند. باید از پونه و ماهزاده ممنون باشم که حسهای منو تقویت میکنن. هرکدوم به یک شکل! یکی منفی و یکی مثبت. هر خطی که مینویسم یک پشه یک جام میشینه و ریز قلقلکام می ده. قلقلک تهوعآوری که همهی حواس و فکرتو بههم میزنه.
میخواستم امروز یه داستان شروع کنم با این جمله" مادر من یک عجوزهی خسیس، که بویی از هنر و لطافت نبرده بود و از فرصتهایش خوب استفاده می کرد برای خرد کردن اعتماد به نفس فرزندانش!" اما پشیمون شدم. گفتم دو روز دیگه باید جوابگوی این جمله باشی نه پیش خدا! نه! پیش وجدان خودت. پیش ارادهی شل و ولات. باید بشنوی که بهات میگن دو روز دیگه یادت می ره. خب آره همه یادشون می ره اما من الان غضبم. من خشمام. امروز فکر کردم سرخود هرشب یه فلوکسیتین بندازم بالا. کار ما هم به دارو کشید. خودم دکتره رو مجبورش کرده بودم که به سریرا بگه بنویسه. میبینم حالا که خودم این درمان رو نمی پذیرم. البته چندتا دلیل داره. یه بار پ. به من گفت نوشتهات شبیه من شده. توی صداش یه ته لبخند تمسخرامیزی حس کردم. خودش منو برای خودش گنده می کرد و این طوری می شکوند. لجم گرفت که شدم بازیچه. حالا که گذشته ولی اون داره می نویسه. دوست ندارم باز بگن تقلید. اَه گوربابای مردم. بذار بگن. منم می خوام تمرین کنم. ماه گفته بنویس. شبی یک ساعت. گفته از در و دیوار بنویس. گفته گاهی مسخره می شه شاید بعدها بهاش بخندم. خوبه. خندیدن آدم به نوشتههای قبلیاش خوبه. نه حسرت خوردن. این روزا من دارم دائم به نوشتههای قدیمام حسرت میخورم. باورم نمی شه که خودم اونا رو نوشتهبودم.
حالا دارم به تایپ کردن و سرعتاش و ریتم صدای دگمهها گوش می دم. حس خوبی داره وقتی تند و تند تایپ میکنم. احساس تسلط روی نوشتهام دارم. این حسیه که توی کاغذ ندارم. با همه ی نوستالژیایی که به نوشته روی کاغذ دارم، به خودکار بیک یا مداد سوسمارنشان هاش ب ولی با این حال نمیتونم از این صدا و از این نگاه از بالا به این دگمهها و حروف و بازیای که باهاشون میکنم، بگذرم. نه من با همین دستگاه داستانامو مینویسم. بذار یوسا و بیل گیتس هرچی میخوان بگن. من کاری رو که راحتم انجام می دم. انگار سالها از اختراع ریموت کنترل گذشته باشه ولی تو هنوز بلند شی بری جلوی تلویزیون و کانال عوض کنی. حالا مملکت ما خوبه که شش یا هفت تا کانال بیشتر نداره، امان از وقتی بخوای هفتصد هشتصدتا رو عوض کنی. به این میگن ک...خلی(این نقطهچین دو علت داره اول اینکه فمنیستای عزیز به من نپرن و نگن که چرا آلت تناسلی زن خله و اصلن مال مردا خله و من ادعا میکنم منظورم مال آقایون بوده. و بالعکس. و دلیل دوم اینه که یه وقت بازدید کنندههام افزوده نشن، چون اینجا خیلی خصوصیه. دلیل سوم که یادم رفت هم برای اجتناب از فیلتر شدنه!). به هر حال من به تایپ با دستگاه رای میدم. ببین دست چپم که میخواد حرکت کنه ریتم کند می شه. به سین و شین و پ که میرسم...کاش یه کمی از کاف و میم و نون و الف هم اون طرف بودن. خب ایراد از منه من حتا تا ل هم با دست راست تایپ میکنم. شاید برای اینه که نتونستم گیتار و سه تار بزنم. شاید برای اینه که چشم چپم هم تنبله و من همیشه تا ده دوازده سالگی هم با چشم راستم جور دیدن همهی راست و چپ منظرههای جلوم رو میکشیدم.
آخ که چه سبکم! چه حال خوبی. کی میتونه بفهمه. وقتی دیشب نمایش بیضایی رو میدیدم با وجود مفاهیم عمیقاش به این فکر بودم که چهطور نوشته؟ خلاقیتاش از کجا سرچشمه میگیره؟ چرا این قدر به روزه با وجود سن زیادش. من توی 34 سالهگی خودمو دور میدونم از نسل جدید. اما بیضایی نه! همین الان بالای سرم یه ردیف کتابخونهام نمایشنامهها و فیلمنامههاشه. خدایا چه پشتکاری... خیلی بده که نتونم از این نمایش بنویسم. اما احتمالن یکی از مشوقهای من توی کاری که الان می کنم دیدن اون نمایش بود. باید یک بار دیگه هم برم. این طور آثاری که مشوق باشن و محرک خیلی کم هستن. مثل اون وقت که شعر فروغ رو خوندیم. روز انتخابات. و من دلام میخواست همون وقت می نوشتم اما آدمای زیادی دورم بودن و توی خونهام مهمون و من نمیتونستم، شاید هم نمیخواستم. اونجا یک سکتهی خفیف رو درک کردم. یک قدم به مرگ نزدیک شدن رو. نه نه ! آدما درد من نیستن. درد من خودمام. تنبلیهام ناامیدیهام.زیاده خواهیهام(اگه اسم عشق به رانندهگی و داشتن یک ماشین رو بشه زیادهخواهی گذاشت! از طرفی میشه اما از یه طرف دیگه نع).
دیگه پشهها دارن کلافهام میکنن. باید اون کتاب قطع جیبیای رو که هر شب باهاش قتل عام میکنم بردارم و به جون دیوارها و سقف بیفتم وگرنه شب رو راحت نمیخوابم. شب که چه عرض کنم صبح. بیچاره نویسندههه که موقع امضا کردن کتاباش برای من نمی دونسته که قراره طرح روی جلدش با لکههای خون و جسد پشهها تزئین بشه! شاید هم بهتر از روز اولاش شد. کیمیدونه؟
یه چیزی راجع به خوابیدنام گفتم. باید ادامهاش بدم. اما میذارمش برای شبای بعد. شاید موضوع کم آوردم. بعدش هم فکر کنم تختهگاز نرم بهتره، چون یاتاقان می سوزونم! یا به عبارتی تبهای تند زود عرق میکنن. آخ یه شبم باید هی ضربالمثلها و اصطلاحاتی رو که بلدم بنویسم که یادم بمونه. نه مثل اون کار مجابی نه. همین طوری الکی.
خب دیگه بسه.
یه چیز کوچیک دیگه بگم؟ الان بعد از خوندن این نوشته یاد اریش کستنر افتادم. نویسندهی نوجوونا. نمیدونم چرا؟ گمونم یه شب هم باید از اون بنویسم.
و... خدا کنه امشب دیگه خواب ببینم. باز گفتم شب. نه! الان دقیقن ساعت سه و نیم صبح شنبه است. شنبهها که میتونه شروع هرکاری باشه. شنبههایی که رژیم گرفتن از اون روزا آغاز میشه و حالا هم نوشتن. ها؟
گرمه.سوزان. مغز پخته. چیزی حاصل نشده. عقب گرد. باید رفت...

از یازدهم خرداد تا هشتم تیرماه گویی عمر یک جوان بالغ شده از ابتدا تا لحظهای بود که از یک صخره پرواز میکرد. گفته بودم که تو را نمیخواهم گند بزنم. سرت را به عقب ببر و تکیه بده و آرام باش، عهدم را نمیشکنم. دیروز کار غریبی کردم. ناخنهایم را رنگی کردم. الان از نگاه کردن به انگشتانم لذت می برم. دستانم به غایت زیبا شدهاند و روی حروف که فرود میآیند زیبایی شان با ترکیبی از صدای تق و تق کلیدها دو چندان می شود. فکر میکنم چرا کسی عاشقشان نیست. پوست پاهایم بعد از مدتها لطیف شدهاند. مریضیام تمام شده و امروز توی آبها غوطه خوردم. زیباتر از این لذتی نشناختم. دلام میخواست تنها نبودم. داستانام را که میخوانم غرور میگیردم. این روزها برخلاف گذشته خودم را بسیار دوست دارم. لای در نمیمانم. سیاه و دلمرده نیستم. برای شوق برداشتن گوشی تلفن دلیل دارم. برای خندیدن. دیروز میرقصیدم و چشمهای نگران پوشکین خیره بود که تا به حال ندیده بودم برقصی. شاید این دوست داشتن... زنان میپندارند که آن گاه که عاشق میشوند دم زیبایی است. لابد عاشق خود بودن هم زیبا میکند.
در ته ته همهی اینها میدانم که دروغی نهفته است. رنگ ناخنها بعد از زمانی می پرند و من باز هم همان کنج تنهایی را می خواهم. باز هم نفرتام از خودم راهبر میشود. و این تردید اساسیای است که در هر غم و هر شادی پشت پلکهایم سوار است.
نکن دیگر به این جا دیگر گند نزن. به اندازهی کافی این نواری که آن بالا میآید با چشمهای ریز افغانی، که هزار جنایت و خون و نکبت از آنها میبارد، به این فضایی که دوستاش داری گند زده. آرامش و خلوتات را به هم زده. شیاف میکنند. وقتی فرویات میکنند، نمیفهمی از کجا خوردی فقط مجبوری و احمق!
حالا تو بیا به باغهای سیبی که فردا روز قرار است توی جاده از کنارشان رد شوی فکر کن. به هوای خنکی که گردنهی حیران دارد، فکر کن مسیرت را چهطور انتخاب کنی؟ زنجان و گنبد سلطانیه هم بدکی نیستها. شاید هم یه دسته زنجان اصل خریدی. آن جا هم فقط به شاهگلی فکر کن و شیرینیهای خوشمزه و چای گس و تلخ که لطیفهها را در دهانات آب میکنند.
فردا باید هوای کامیونها و تریلیهای ترانزیت توی راه را داشته باشی. برایشان بوق بزن و چراغ و اگر اهالی توی ماشین خواب بودند، یک دستی هم تکان بده براشان. گیریم که گیر بدهند و کرم بریزند. برای بقیهی داستان کامیون و آن مرد و آن زن خوب است. اصلن برای مزاجات خوب است. مرضیه را ببر و باب مارلی و شوپن.
اگر سریرا بمیرد؟

شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه،... نه نیست. آن که فکر میکنی نیست. خانه سیاه است نیست. چهارم خرداد، پنجم خرداد، ششم خرداد، ... .یکجور جنون در شمارش روزها و ماهها و سالهاست. برو بخواب از چه هی میایی پیشم و میخوانی. دستکم چانهات را روی شانهام بگذار. باد کولر به سرم میخورد. جوجه تیغی. "تو چیزیته؟" نه فقط کمی فکر میکنم. اگر تو بیایی سوار میشویم و میرویم توی جادهها؟ یکهو افتادم به این فکر که سیگارم را میدهم تو روشن کنی و سر پیچ با دنده معکوس جان میگیرم و تو گاهی میوه پوست میکنی و با هم میخوریم. این دیگر چیست؟ از خودم دارم میترسم.
من در کودکی، در خیلی کودکی، در دورهی غمهای غربتی و بین عرق کردن بازیهایم یا از میان پرههای دوچرخهام جایی را نگاه میکردم. کاش یادم میآمد آن نگاه چه بود.
تف به تابستان و یاد و خاطرهی عاشقیتها!
آخ عزیزدل فکر میکردم از دست دادمات. خوشحالام که اشتباه کرده بودم. وابستگی درد بدی است. من به تو وابسته شدم. به این بیوابستگی و آزادیات. به عکسهایت، دوست دارم ورقات بزنم.
میرا را امروز تمام کردم. چه قدر شبیه ببر و هویج من است. راستی چرا نمیتوانم این سه داستان را تمام کنم. این از اولین دفعاتی است که میدانم چه میشود تا انتها. فکر میکنم برای این است که همهچیز معنای واقعی خودش را از دست داده. یا شاید هم برای نزدیک شدن تابستان باشد. تابستانها من جان میکنم. از حالا دلم برای خنکای هوا و برف و گرمای زیر لحاف زمستان و شبهای طولانیاش تنگ شده.
راستاش را بخواهی دلام برای یک دست و یک بوسه و یک آغوش و یک آمیزش آرام هم تنگ شده. نکند مزهی عشق از یادم رفته باشد. آن روز که موهایم را تراشیدم یکجور عناد و خودسری در رفتارم بود که همهچیزهای سانتیمانتال و رمانتیک را مسخره میکرد. اما حالا آن رفته و یک غم سنگین و عمیق جایاش را گرفته. من همیشه کسانی را که مدام به عشق و عاشقی و جنس مخالف و رمانس فکر میکردند مسخره میکردم. به زنانی که تنها صحبت شان این بود میگفتم زنان آرایشگاه و به مردان میگفتم خاله زنک. چقدر قاضی بودم. چقدر. حالا امروز که سیری در بزرگترین کتابهای دنیا را میخواندم دیدم تیاس الیوت، الکساندر پوپ، میخائیل لرمانتوف، مارسل پروست و خیلیهای دیگر تنها به مدد حالات عاشقانه و دردهای عمیق عاطفی توانستهاند شگفتی بیافرینند. نکند من عشق را می خواهم برای ادبیات؟! این دیگر خیلی بیمارگونه است.
این روزها به چیزهای دیگری هم فکر می کنم که کم کم خواهم گفت. مثلن به اینکه جرات می کنم عکسی را که در آن مردی عریان، تمامن عریان، به صلیب کشیده شده را اینجا بگذارم یا نه؟!
اندوهی ژرف یاسمینا رضا بعدی است.
از خواب بیدار میشوم آیا؟ آیا از خواب بیدار میشوم؟ از خواب بیدار میخواهم که بشوم؟ ایا اصلن میشود از خواب بیدار شد؟ ایا میخواهم که بشود از خواب بیدار شد؟
این هم یک بازی مسخرهی دیگر است!